باقرالعلوم (23 آبان)
گوشه ای از علم باقر العلوم
بی تردید آوازه علم بی کرانه باقر علوم اهل بیت علیه السّلام در همه دهور پیچیده و همگان از آن مطلع اند .
نمونه ای از این دریای بی کرانه علم مناظرات حضرتش با دانشمندان مختلف آن زمان می باشد که در اینجا یکی از مناظرات این بزرگوار را به منظور استفاده علاقمندان ذکر می کنیم :
ابو بصیر چنین روایت می کند که : امام باقرعلیه السّلام فرمودند : « به قصد دیدار با یکی از خلفای بنی امیه به شام رفته بودم . ناگهان گروهی از مردم را دیدم که به سویی می روند ، گفتم : جماعت کجا می روید ؟ گفتند : به سوی دانشمندی می رویم که هرگز کسی را به مانند او ندیده ایم . او کسی است که از درون ما خبر می دهد . امام فرمودند : من به دنبال آنان رفتم تا این که آنان به تالار بزرگی داخل شدند که در آن مردمان بسیاری گرد آمده بودند ، طولی نکشید که پیرمرد فرتوتی که با تکیه بر دو مرد حرکت می کرد وارد شد . او به اندازه ای پیر بود که ابروهایش روی چشمانش را گرفته بود و او ابروان را با پارچه بسته بود . هنگامی که مجلس آرام گرفت عالم مسیحی نگاهی به من انداخت و گفت : آیا تو از مایی یا از امت مرحومه ؟
گفتم : از نادانان نیستم . مرد مسیحی گفت : آیا شما می پندارید که به بهشت می روید ، در آنجا می خورید و می آشامید امّا هیچ گونه فضولاتی نخواهید داشت !!!
به او گفتم : آری . عالم نصرانی گفت : بر این مطلب دلیلی بیاور .
گفتم : هیچ دانسته ای که جنین در شکم مادر از غذای مادر می خورد و از آنچه مادر می نوشد ، می نوشد . اما هیچ گونه فضولاتی ندارد . عالم مسیحی گفت : تو که گفتی از دانشمندان نیستی ؟!
گفتم : گفتم که من از نادانان نیستم . عالم مسیحی گفت : مرا از ساعتی خبر ده که نه از ساعات روز است و نه از ساعات شب .
گفتم : این ساعت طلوع خورشید است ، که ما آن را نه از شب حساب می کنیم و نه از روز و در آن ساعت حال بیماران بهتر می شود .
عالم مسیحی مات و حیران گردید ، و دوباره به امام باقر علیه السّلام عرض کرد : مگر تو نگفتی که از دانشمندان امّت نیستی ؟!
گفتم : من فقط گفتم که از نادان ها نیستم . عالم مسیحی گفت : به خدا قسم که مسأله ای از تو می پرسم که از جواب آن درمانی .
گفتم : آنچه داری رو کن . مرد گفت : مرا از دو مرد خبر ده که در یک ساعت به دنیا آمدند و در یک ساعت مردند . اما یکی از آن ها صد و پنجاه سال عمر کرد و دیگری پنجاه سال .
گفتم : این دو مرد « عزیر» و « عزره » بودند ؛ آن ها در یک روز به دنیا آمدند . اما چون به سن مردی رسیدند روزی عزیر سوار بر دارگوش به روستایی وارد شد که ویران شده بود ، « عزیر» با خود گفت : خداوند چگونه این روستا و ساکنان آن را پس از این ویرانی و مرگ دوباره زنده خواهد کرد ، عزیر از کسانی بود که خداوند وی را به نبوت برگزیده و او را هدایت کرده بود . به همین خاطر بود که چون این فکر از مغز او گذشت خداوند متعال بر وی خشم گرفت و او را صد سال میرانید و پس از صد سال زنده اش کرد . سپس به او گفته شد : چه مدت خوابیده بودی ؟ او گفت : یک روز یا کمتر از یک روز . امّا برادر دیگر صد و پنجاه سال عمر کرد و خداوند او برادرش را در یک روز از دنیا برد .
دانشمند مسیحی بر سر اصحاب و یاران خود فریاد کشید که : به خداوند سوگند دیگر با شما صحبت نمی کنم و تا دوازده ماه روی مرا نخواهید دید ، عالم مسیحی گمان کرده بود کا یارانش عمداً امام محمد باقر علیه السّلام را در مجلس او آورده اند تا وی را مفتضح و رسوا کنند . 1
منبع :
1 ـ دلایل الامامه ، صص 239 الی 2371
باقرالعلوم (1) | مناظره (2) | امام باقر (1) | انجمن کادح (44)
